تبليغاتX
پارس

در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.
آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت:
حالا به خانه برگرد. انشالله که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی.
پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: «خانم! شما خدا هستید؟
زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم. من فقط یکی از بندگان او هستم.
پسرک گفت: مطمئن بودم با او نسبتی دارید...

خداوند در بهترین زمان برای ما نشانه ای میفرستد،

این ما هستیم که گاهی اوقات نشانه ها را نمیبینیم

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 19:6 توسط سيد | |

 
 
بگزارید این فرض محال را در نظر بگیریم که مدعیان عدم وجود خدا بر یکتا پرستان به پیروزی برسند و ثابت کنند خدا وجود ندارد 
خیلی ها دارند تلاش می کنند دین و خدا را ساخته دست بشر بنامند
خیلی ها هم در رد این ادعا  کوشش دارند  .
 فرض کنیم  که خدا وجود ندارد ...آن وقت چه ؟
 سوال من از شما این است   :
اگه خدا و مذهب وجود ندارد براستی تضمین و دلیل اینکه ما باید ماهیت و خوی انسانی  داشته باشیم چیست ؟
 
 
   ایا دیگر ما معنی انسان بودن خود را از دست نمی دهیم ؟
 چون در حقیقت اگر افرینش خدا را قبول نداشته باشیم یعنی اینکه دیگر انسان , انسان نیست 
 و در حقیقت یک حیوان پیشرفته است
    و طبیعت حیوان بر اصل تنازع  برای بقا استوار است  در نتیجه مفاهیمی چون ایثار و گذشت هویت و مفهوم
خود را از دست می دهند زیرا دیگر   توجیه عقلی ندارند  !
یعنی بکش تا زنده بمانی ...
منتظر جواب این سوال می مانم
 ....
اگر در جواب این سوال ادعا می شود که بله انسان یک حیوان پیشرفته است ...
پس دیگر چه دلیلی برای حفظ ارزش های انسانی  وجود دارد  ؟
فکر نمی کنید زندگی کردن با دیدگاه شما  ممکن است کمی خطرناک و دلهره آور  به نظر برسد ؟
 
 
 
اگر ادعا شود انسان عقل و شعور دارد و با حیوان فرق دارد سوال من این است چرا فرق دارد  ؟
بجر اینکه باهوش تر است چه فرقی دارد مگر نه اینکه باید برای حفظ منافع خود دست به هر اقدامی بزند ؟
او قرار است یکبار زندگی کند پس چه دلیل دارد برای گذشتگان خود احترام قائل باشد.
و درست و  اصولی زندگی کند تا ایندگان بی بهره نباشند ؟ از تمام بی دینان خواهشمندم من و امثال من را توجیه نمایید  !
 
 
تصویر انیمشن زیر را ببینید ... آیا ما آمده ایم در این دنیا بچریم و برویم ؟ ارزش های اعتقادی شما بی دینان محترم  چیست ؟
 آیا ما آمده ایم در این دنیا بچریم و برویم  
 
 
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 13:1 توسط سيد | |
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.



روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :
" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"
زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"
زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد :
" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.
ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 19:8 توسط سيد | |
گزارش تصویری از قدیمی ترین شهرهای جهان
بقایای موفق ترین تمدن ها در شهر بابیلوس کشف شده است؛ یکی از قدیمی ترین شهرهای فینیقیه که از عصر نوسنگی تاکنون پیوسته مسکونی بوده و با تاریخ هزاران ساله منطقه مدیترانه گره خورده است. بابیلوس از مدعیان اصلی قدیمی ترین شهرهای مسکونی دنیا بوده که برپایه آنچه در تاریخ فینیقیه آمده، به دستور آ«خدای الدورادوآ» ساخته شده است و به آن شهر عصر طلایی می گویند.اگرچه قدمت اصلی و تاریخ آغاز زندگی در این شهر، در میان برگ های تاریخ گم شده است، اما محققان بر این باورند که بابیلوس حداقل به 7 هزار سال پیش تعلق دارد؛ قدمتی که باور اسکان امروزی آن را غیرممکن جلوه می کند.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 17:53 توسط سيد | |